به یادش می آورم که چه دل هایی را از خستگی به درآورده! وقی دلم خسته می شود، می نشینم و برایش آرام نجوا می کنم گرد و غبارش را با اشک می گیرم و از شادی که در راه است، می گویم. وقتی دلم خسته می شود، دوست را صدا می زنم گرد و غبارش را با اشک می گیرم و از شادی که در راه است، می گویم.
و به خدایی که بزرگ است، می سپارم اش…











