« قسمت یازدهم این رمان اینجا »
« قسمت دوازهم این رمان اینجا »
« قسمت سیزدهم این رمان اینجا »
« قسمت چهاردهم این رمان اینجا »
« قسمت پانزدهم این رمان اینجا »
« قسمت شانزدهم این رمان اینجا »
« قسمت نوزدهم این رمان اینجا »
« قسمت بیست و یکم این رمان اینجا »
- خودم ميبرم ، مي ترسيدم مادر خرابش كند، خيلي خوشگل شد ، اصلا يك چيز تكي شد من تا به حال چوبي به اين شكل و شمايل نديده بودم.
- رحيم يادم مي آيد پدرت هيچ وقت از اين نوشته خوشش نمي آمد.
با تعجب نگاهش كردم.
- چرا؟
- فكر مي كرد به محبت پدريش توهين مي شود، فكر مي كرد تو كمتر از اوستاي خطاط دوستش داري ، هميشه دلگير مي شد.
قيافه پدرم بعد از سالهاي سال جلوي چشمم مجسم شد با آن سبيل هاي كلفتش با آن ابروهاي پر پشتش با آن يال و كوپال زمختش ، پهلوان بود ، لوطي محل بود داش آكل ديگري بود ، هم در قدرت هم در مروت.
- خدا رحمتش كند.
- شب جمعه است رحيم فاتحه اي بخوان ، من هر شب جمعه برايش فاتحه مي خوانم ، نداريم كه احسانش كنيم لااقل دعايش كنيم.
توي دلم گفتم ، چي برايمان گذاشت تا چيزي هم خرج خودش بكنيم ، آرام شروع كردم به خواندن دعا اين اولين بار بود كه برايش فاتحه خواندم.
كمي به سكوت گذشت ، نوشته ام را برداشتم نگاه كردم ، خوشم آمد هنوز توي قاب امتحانش نكرده بودم ، حتما خيلي خوشگل مي شود.
- رحيم شيشه دارم ها.
- چي؟ شيشه؟ براي چي؟
- نمي خواهي قابت را شيشه بزني؟
- چه جوري؟
- خب قاب عكس كه بدون شيشه نميشه.
- اين كه عكس نيست.
- بد تر ، عكس خودش سياه است اين سفيد مثل برف ، مگس بنشيند رويش دخلش را در مي آورد شيشه مي خواد.
- تو از كجا شيشه داري؟
- آن روز كه بچه هاي تخس خواهر معصومه خانم توي كوچه بازي مي كردند زدند شيشه پنجره مشد علي را شكستند ، روز بعدش ديدم شيشه شكسته را كنار ديوار گذاشته اند برداشتم آوردم گفتم حيف است لازم مي شود.
- كو؟
- حالا مي آورم
مادر با يك تكه شيشه كج شكسته از زير خانه بيرون آمد.
- بگذار بشويم تميز بشه.
- آخه چه جوري ببريم. ما كه الماس نداري؟
- يك دقيقه ببر سر گذر ، شيشه بر هست بده مي برد كار ندارد كه.
- كجا شيشه بر هست.
- دست راست قنادي.
من اصلا محلمان را نميشناختم هيچوقت دكان باز نديده بودم كه بفهمم چي به چيه؟
- قنادي كجاست؟
- پدر صلواتي ، آن را هم نميشناسي؟
- نه كه نمي شناسم كجا ديدم؟ هميشه درشان بسته بود چه صبح چه شب.
- راست ميگي طفلك معصوم ، خودم مي برم تو اندازه اش را بگو خودم مي برم.
- چه جوري اندازه بگيرم؟ ما كه نه مسطره داريم نه سانتيمتر با وجب هم نميشود.ماتم برد.
- مي خواهي برم از انيس خانم متر بگيرم؟
- نه ، صبر كن ، تو شيشه را خشك كن دو تايي مي رويم من شيشه را برمي دارم تو قاب را بردار.
- مي خواهي نوشته را هم بياور همانجا بدهم درست كند.
- نه كثيف مي شود خودم درست مي كنم چهار تا ميخ مي خوام ، داريم؟
- آره دارم.
ماشا الله مادر با تمام نداريمان ، آنچه را كه مي خواستيم داشت ، شيشه ، ميخ ، رنگ .
- ننه جان نبودي رحيم خلاص.
خنديد.
وقتي عشقم گل مي كرد ننه جانم مي شد و مادر از اين لفظ خوشش مي آمد.
**********************************
وقتي جلوي در اوستا رسيديم آفتاب كاملا غروب كرده بود.
- كيه؟
- ما هستيم اوستا.
- پدر آمرزيده دلواپس شدم ، هزار فكر بيراه كردم ، خودم گفتم در دكان را زود ببند زود بياييد
- سلام
- سلام عليكم بفرمائيد صفا آورديد، خانم بيا مهمانها رسيدند، دير رسيدند اما رسيدند.
به به چه حياطي چه خانه اي، منكه به عمرم همچو خانه اي نديده بودم، گل گل گل تا دلت بخواد، چه ميوه هايي، زردآلو ها عطر مي دادند، گوجه هاي سبز، باغچه هزار رنگ بود، مثل اينكه همه را با دست چيده بودند رديف به رديف، منظم، مرت، روي درخت هاي ميوه گل ديگه نبود اما ياسمن ها و اقاقيا ها پر گل بودند، چقدر با صفا بود وسط حياط حوضچه كوچكي بود كه فواره اش را باز كرده بودند و آب شر شر از پاشوره هاي حوض بيرون مي ريخت. كنار حوض دو تا تخت را به هم چسبانده و رويش پتو انداخته بودند بساط سماور در يك گوشه اش غلغل مي كرد.
- بفرمائيد صفا آورديد، مشرف فرموديد
- سلام حاجي خانم
ممادرم چه خوب بلد بود زن اوستا را به نام صدا كند، من گيج شده بودم كه به او چه بايد خطاب كنم.
- به به خوش آمديد، قربان قدمتان، آقا محمود راه را نشان بده، بفرمائيد.
راه معلوم بود بايد مي رفتيم روي تخت مي نشستيم.
- خب جوان چرا اينقدر دير آمديد؟
- سرگردان شديم.
- كجا؟
- براي پيدا كردن اينجا؟
زن اوستا با تعجب گفت:
- مگر آدرس درست و حسابي نداده بودي؟ خيلي سر راست است، نشانه خوب نداده.
- چطور؟ مگر نگفتم از اون دكاندار ها بپرسي يكراست ميايي اينجا؟
- آخر هر دو دكان تعطيل بود
اوستا با ناراحتي زد روي دستش.
- راست مي گي رحيم هيچ يادم نبود ... روي من سياه
- عصر جمعه زود تعطيل مي كنند، مثل خودتان، مگر نمي دانستي؟
فكر مي كم منظور زن اوستا عصر پنجشنبه بود دستپاچه شده بود جمعه گفت.
- بنشينيد خسته شديد خدا را شكر كه رسيديد
- بالاخره چه جوري پيدا كرديد؟
- يك صاحب منصبي از در خانه اش بيرون آمد، مادرم رفت جلو و پرس و جو كرد، خدا پدرش را بيامرزد خوب نشانمان داد.
مادرم گف:
- پدر آمرزيده مثل اينكه توي عطر شيرجه رفته بود تن و بدن منم عطري شد.
اوستا خنديد البته با تمسخر:
- آه بله پسر نوه خاله خانمه
زن اوستا نخودي خنديد
- بفرمائيد چائي هايتان سرد مي شود، اوستا عادت دارد لب سوز مي خورد منهم مثل اون شدم فكر مي كنم همه چائي داغ دوست دارند.
- اين رحيم ما، اهل چائي نيست، صبح تا غروب يكدانه هم چائي نمي خورد.
- تو خانه هم نمي خورد، صبح به صبح يكي، تمام.
- خدا به شما ببخشد پسر خيلي خوبي است.
زن اوستا نيم نگاهي از زير چادر به من كرد.
- خدا آقا رحيم شما را نگه بدارد، نمي دانيد آن چند روزي كه حاجي فلان فلان شده چوب تر به آقا محمود فروخته بود روزگار من چه سياه بود، همه اش اخم كرده همه اش تو فكر همه اش ناراحت، شب تا صبح لاحول مي گفت، الهي حاجي خير نبيند، حرامش باشد اينها فكر مي كنند با مال تقلبي زندگي مي توانند بكنند، محال است، خرج دوا درمان مي شود خرج مريضي و بيماري مي شود، نمي داني چه به روزگار من و خودش آورد، اما يكروز ديدم خندان و سرحال، دستمال پر از گوجه و خيار آمد، هان چه خبره؟ آفتاب از كدوم طرف درآمده ابر هاي آسمان را تارانده؟ چي شده؟ چوب ها را پس گرفت؟ گفت: نه، اوستا رحيم همه را خشك كرده، گفتم الهي خوشبخت بشود، الهي به پيري و سربلندي برسد، آن از آن حاجي اين هم از اين جوان، آقا رحيم نديده دعايت كردم سر نماز صبح و عصر، الهي عاقبت به خير بشي انشاالله، خوشبخت بشي، خداوند پسري مثل خودت نصيبت بكند، بفرمائيد چائي بخوريد آقا محمود ظرف خرما را بكش جلو.
توي دلم شكر مي كردم كه نه خرما خريديم نه خيار، اينها دو سه هفته پيش خيار نوبرانه خورده اند مادرم با پا زد به پايم، نگاهش كردم، اشاره كرد به دستمالي كه قاب را پيچيده بوديم، آه بلي اصلا نمي دانستم چه زماني مناسب است كه آن را به اوستا بدهم، فكر كرده بودم مثل دستمال تخم مرغ هاي خانه انيس خانم مي گذاريم يك گوشه بعد خودشان باز مي كنند و نگاه مي كنند اما مادر حالا با چشم و ابرو اشاره مي كرد كه دستمال را باز كنم.
- انشاالله اوستا و حاجي خانم خوششان بياد، رحيم خيلي رويش زحمت كشيده.
دلخور شدم مادر نبايد منت سرشان مي گذاشت، هول هولكي دستمال را گذاشتم جلوي خودم و دو تا گره گنده را كه مادر محكم بسته بود شروع كردم به باز كردن.
- چيه رحيم؟ خجالتمان دادي، پسر به خانه پدر كه ميرود، از اين كار ها نمي كند، تو كه بيگانه نيستي ما هم بيگانه نيستيم.
زن اوستا هيچي نمي گفت از زير چادر چشم به دست من دوخته بود.
آخ مادر مثل اينكه سفر حج مي كرديم چنان گره زده كه نمي شود باز كرد، شش تا چشم به دست من بود و من از خجالت عرق كرده بودم اما گره ها باز نمي شد.
- بگذار خودم باز كنم
اوستا خنديد، بده مادر خودش بسته خودش باز بكند، اين زن ها خوب بلدند چه جوري گره هاي كور را باز كنند، خودشان گره مي زنند، باز كردنشان را هم فقط خودهايشان بلدند.
- باز شروع كردي آقا محمود؟
اوستا چشمكي بمن زد كه از صميميتش خوشم آمد.
بالاخره مادر نمي دانم چه جوري خيلي زود و فوري هر دو گره را باز كرد و با افتخار تابلو را بيرون آورد.
در گرگ و ميش هوا، چقدر زييبا ديده مي شد. اوستا دست دراز كرد و تابلو را از مادر گرفت.
- ماشاالله ماشاالله اينهم كه خط خودت است، مي دانستم خط خوبي داري اما مسطوره اش را نديده بودم به به، به به جور استاد به ز مهر پدر، بارك الله
آفرين ببين خانم، ببين اوستا محمود چه شاگرد با استعدادي دارد؟ ببين چه قاب خوشگلي ساخته، ببين چه كرده؟
زن اوستا زياد خوشش نيامد، فكر مي كنم اگر به جاي اين قاب يك كيسه حنا آورده بوديم بيشتر خوشحال مي سد.
ولي من دلواپس اون نبودم، من اوستا مد نظرم بود كه شكر خدا را پسنديده بود.
- انشائالله در آينده اي نه چندانن دور جاي استاد محمود را مي گيري
- خدا بدور اوستا اين چه حرفي است مي زنيد خدا سايه شما را از سر رحيم كم نكند، پسرم سايه پدر به سر نداشت، خدا سايه شما را بر سرش انداخت.
- مادر جان جدي جدي پسر خودم است، اگر پسر داشتم به اندازه رحيم دوستش نمي داشتم زن اوستا بلند شده بود مي رفت شام بياورد.
مادرم از جا بلند شد.
- كمك مي خواهيد خانم؟
- نه شما بفرمائيد بنشينيد خودم فراهم كرده ام
اوستا به مادرم گفت:
- بد نيست كمكش كنيد، تعارف مي كند، يواش يواش از كار كردن خسته مي شود. مادر في الفور بلند شد و دنبال حاجي خانم بدرون خانه رفت.
هواي غروب بهار، بوي گل ها، پند اوستا، پسرم پسرم گفتنش، صداي غلغل سماور، چاي و خرما، همه و همه سرحالم كرده بود.












